آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

این روزای پسری

1394/10/28 14:41
نویسنده : مامان رویا
1,171 بازدید
اشتراک گذاری

خدا رو شکر گل پسرمان روبه بهبودی هستند و از مریضی کم کم فارغ میشوند اما هنوز هم که هنوزه بد غذایی میکنند و به سختی به سراغ خوردن میروند.

линеечка цветочки

عاشق آب پرتقال بود و هر روز تقریبا دو بار میگفت : مامان رویا آب پرتقال این روزها این حرف رو تکرار مینماید ولی هر بار بی نتیجه و از خوردن خبری نیست.

تو این مدت تقریبا نیمه های شب از خواب بیدار میشد و میگفت : گشمه و بعد از خوردن نون و بیسکوییت دوباره میخوابید.

پ ن : ما وسطای شب زنگ تفریح داریم و جالب اینه که مرغ و برنج و اینجور چیزا رو نمیخوره ولی نون خالیه عالیه.

Разноцветные цветы

دیشب از قرار هر شب وقتی داشت میخوابی گفت مامان رویا یکی بود یکی نبود و من شروع کردم به قصه گفتن ولی از اون جایی که براش تکراری شده قصه ای از خود ساختیم و شروع کردیم به گفتن. بعد از مدتی سکوت من و آراد شروع کرد به بازگو کرد و همه رو تکرار کرد.

تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

اسب کوچکی برای ایشان تهیه شده و شب و روزشان شده همان اسب و به همراه آن کل خانه را میگردند و کارتن نگاه میکنند و حتی در بعضی از مواقع به خواب میرود.

اسباسباسباسب

کلاً تو خونه راه میروه و ابراز علاقه و عشقش رو به همه اعلام میکنه. مامان رویا دوست دارما!!!!! بابایی دوست دارما و.......

جمعه که پدر مهربان در خانه ی ما حضور داشتند و سر ظهری خواستند استراحتی نمایند همین که چشمشان گرم شد آراد شروع کرد به بوسیدن سر شان و هی تکرار میکرد بابایی دوست دارما. بابایی دوست دارما و خلاصه نذاشت که نذاشت و روبه من میگفت بابایی دوست دارم . بابا دوست دارم.

розовая линеечка

دیشب عموجانش بهش زنگ زده بود برای احوال پرسی بسیار تلاش نمودیم تا با ایشان صحبت نمایند . بعد از اینکه گوشی رو گرفت گفت: من مریضم با تو کار ندارم خداحافظ و به تماس پایان دادند تقریبا سه بار  به این حرکت خویش ادامه داد.

دیشب وقتی پوریا داشت چایی میخورد پرید تو گلوش و شروع کرد به زدن پشت پوریاو تکرار میکرد : داری خفه میشی داری خفه میشی اینقدر زد پشتش تا پوریا عصبانی شد و در یک حرکت همه چیز رو تموم کرد ولی آراد باز هم به کارش داد.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)